ماه گمشده_قسمت اول

 ماه گمشده_قسمت اول

رمان ماه گمشده بخش اول قسمت اول

من ی دختر وروجک بودم که شش سالم بودم که خیلی خانواده و زندگیمو دوس داشتم، هروز چیزای جدید تری تجربه میکردم.

تا اینکه توی زندگیم متوجه ی چیزی شدم؛خب اون موقع هنوز بچه بودم و درباره مشکلات خانوادگی چیز زیادی نمیدونستم، درحد همون نصیحت وحرفای مامانم که میگفت اگه چیزی تو خونواده ما پیش میاد پس مال ماست و جایی نباید گفته بشه میدونستم.

مشکل خیلی بزرگی که توی اون سن برام پیش اومده بود بین مادر و پدرم بود باهم مشکل داشتن هیچ وقت نفهمیدم چرا ولی خب ضربه بدی بود.

از اون موقع شروع شد که آدم درون ریزی شدم هرکی باهام حرف میزد سکوت میکردم

حرفی بهم میزدن تودلم میموندو بیرون نمیومد مشکلاتمو با خودم حل میکردم درصورتیکه بیشتر وقتا هم حل نمیشدو به امان خدا رها به خودم واسه ندیدن حقیقت دروغ زیاد میگفتم تا روزام بگذره و به ی جا خوب برسم که حداقل یذره شادی توش داشته باشه

یواش یواش حالا به هر سختی بود گذروندم اون روزارو هفت ساله شدم .

کلاس اول میرفتمو تازه میخواستم الفبا رو یاد بگیرم.

روز اول مدرسه بود که با یک شاخه گل توی حیاط مدرسه وایساده بودم.

مدیر مدرسه یکم حرف زدو بعدش به کمک مامانم روانه کلاس شدم.

توی کلاس صندلی آخر نشسته بودم تنها بودم و خیلی احساس غریبی میکردم ،اکثر بچه های کلاس همدیگه رو از قبل میشناختن.

توی کلاس نشسته بودیم تا معلم وارد کلاس شد .

معلم: سلام دخترای خوشگلم هنرور هستم معلم امسال شما که قرار ی سال خیلی خیلی خوب و باهم پیشرو داشته باشیم.

بعد از پایان صحبتاش سر هر یک از میز ها اومد و گل هارو گرفت و ازمون معلم رفت روی جایگاهش ایستاد و گفت :

خب حالا میخایم باهم آشنا شیم یکی یکی از جاتون بلند بشین و خودتونو معرفی کنین .

از سمت راست شروع میکنیم

به نام خدا……..

همینطور یکی یکی معرفی کردن تا رسید به من از جام بلند شدم :

ببب بنام خدا یا یاس حاجی پور

معلم لبخندی بهم زد و چیزی نگفت

اون روز هم به خوبی‌ و خوشی گذشت اما ، اما نتونستم دوستی پیدا کنم

یک هفته از اولین روز مدرسه گذشت، اما جالب اینجاس هنوز هیچ دوستی پیدا نکرده بودم

ی روز وقتی مدرسه تموم شد داشتیم میرفتیم خونه منتظر سرویس مدرسه بودم تا بیاد و بریم

اولین روزیم بود که با سرویس میخواستم برم ی دختره تپلو شیرین اومد کنارم ایستاد.

همو نگاه کردیم و چیزی نگفتیم ی لحظه نگاش کردم یادم افتاد که عه این تو کلاس خودمونه خوشحال شدم یذره دلیلشو نمیدونم ولی ذوق داشتم

سرویس که اومد همه سوار شدن اون  دختره هم سوار شد، راننده بهم گفت: تو اسمت یاسه؟ گفتم: اره

گفت خب بیا بیا تو ام سوار شومن باید برسونمت‌……

این داستان ادامه دارد …

یاس

یاسم محصل رشته تجربی علاقه زیاد به موسیقی دارم و مدت زیادی ویلن میزدم ملاک زندگیم رسیدن به بزرگ ترین هدف هام هست

0 دیدگاه

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *