ماه گمشده_قسمت دوم

 ماه گمشده_قسمت دوم

رمان ماه گمشده بخش اول قسمت دوم

 

رسیدم خونه سلام کردم و رفتم‌طرف اتاقم نزدیکای ساعت شش و نیم بود لباسام و عوض کردم و نشستم .

مامانم:یاس!؟یااااس!؟

بیا ی چیزی بخور دختر

من:نمیخورم ، چیزی نمیخوام.

بالشتی برداشتمو دراز کشیدم و چشام و بستم . چشام و که باز کردم دیدم همه جا تاریکه رفتم بیرون از اتاقم نگاهی به ساعت کردم و دیدم ساعت نه شده .

مامانم: به سلام دختر گلم ساعت خواب باشه خانومی

منم ی لبخند زدم و رفتم طرف سرویس…..

تو اتاقم داشتم نقاشی میکشیدم که صدای مامانم اومد : دخترم بیا شام !

رفتم دست و صورتمو شستم و به طرف میز حرکت کردم

واااییی چه چیزایی رو میز بود !

سریع شروع کردم به خوردن و وقت و از دست ندادم

یهو متوجه ی چیزی شدم…!!!

+عه سلام ببخشید متوجه نشدم.

-سلام دخترم خوبی؟

+مرسی بابایی خسته نباشید

شاممو که خوردم تشکر کردم و خیره به تلوزیون شدم نمیدونم به چی فک میکردم از این زل زدنا بود که نمیدونسی دقیقا توی ذهنت چه خبره و داره چی میشه .

یکم که نشستم رفتم سراغ اتاقم و شروع کردم که نقاشیمو ادامه بدم .

یه خورده رنگ آمیزی که کردم مامانم گف فردا باید بری مدرسه باز بلندشو بخواب.

+وای نه از فردا هروز باید صبح بیدار بشم و برم مدرسه

خدای من چقدر سخته یاد گرفتن چنتا کلمه آخه چرا اینقدر زود باید از خواب بلند بشم ؟ چرا دیگه نمیتونم مثل قبلنا بیدار باشم تا دیر وقت

چشام و بستمو به زور خوابیدم تو فکرم خیلی چیزا میگذشت اما …

اما به هیچ کدوم تا تهش فک نمی‌کردم که نتیجه بگیره و راحت شم

با صدای مامانم چشمام و باز کردم وای انگار همش یک ساعت خوابیدم بودم ولی خب صبح شده بود و دیگه وقت خوابی نداشتم .

رفتم مدرسه بازم تنها بودم.

+خدایا تنهایی بده نمیخام تنها باشم چشمم خورد به همون دختر تپلویی که داشت طرفم میومد

-سلام

+سلام

-تنهایی؟

+اره چطور؟

-میتونم کنارت بشینم؟

+اره حتما

کنارم نشست ازش پرسیدم اسمت چیه؟

گفت: بهناز

گفتم: منم یاسم میشه باهم دوست بشیم؟ اونم گف اره و قبول کرد

با خوشحالی نشسته بودم که زنگ خورد و از جامون بلند شدیم که بریم خونه….

هفت نفر بودیم توی ماشین

وااای چقدر جا تنگه جای نفس کشیدن نیست خیلی سخته نشستن خلاصه هر جوری بود تحمل کردیمو رسیدیم به خونه پیاده شدمو خدافظی‌کردم رفتم سمت در

+وااایی چرا اینقدر زنگ بالاست خب بابا من قدم کوتاهه نمیتونم زنگو بزنم .

پامو روی در گذاشتمو زنگ و زدم و مامانم درو باز کرد .

اون روز مدرسه خیلی خوب بود و خوش گذشته بود ‌.

دلم واسه پدربزرگ مادربزرگم خیلی تنگ شده بود و اون روز چهار شنبه بود.

از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت در.

زنگ زدم مادر بزرگم درو باز کرد سلام کردم و سرم و بوسید .

رفتم داخل وای چه فضای گرمی داره خیلی خوبه انگار بهشته .

تموم بچگیمو اونجا گذرونده بودم و بزرگ شده بودم .

همیشه بعد از ظهر ها طرفای ساعت پنج و شش می‌رفتیم داخل کوچه و با بچه های همسایه بازی میکردیم .

این داساتان ادامه دارد …

قسمت قبلی رمان ماه گمشده

تمام قسمت های ماه گمشده

یاس

یاسم محصل رشته تجربی علاقه زیاد به موسیقی دارم و مدت زیادی ویلن میزدم ملاک زندگیم رسیدن به بزرگ ترین هدف هام هست

0 دیدگاه

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *